تا کي بنالم ز دستت، تا کي برقصم به سازت، هر چه تو گفتی قبول است، حالا مرا می شناسی؟ آریوبرزن

آريوبرزن

شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٤

آينه ای در برابر آينه ات می گذارم تا از تو ابديتی بسازم...

عشق،عشق مي آفريند/عشق زندگي مي بخشد/زندگي رنج به همراه دارد/رنج دلشوره مي آفريند

دلشوره جرات مي بخشد/جرات اعتماد به همراه دارد/اعتماد،اميد مي آفريند

اميد زندگي مي بخشد

زندگي عشق مي آفريند

عشق،عشق مي آفريند

(مارگوت بيگل)

***********

سلام...ميدونم كه دير به دير ميام...نماز روزه هاتون قبول ...آريوبرزن دلش واسه همتون تنگ شده...

يه سفارش واسه دوستاي مجردم...اينكه زودتردستتونو بند كنيد...اينو ميگم كه نگيد تو كه لالايي بلدي چرا خودت خوابت

نميگيره...من الان 22روزه كه ازدواج كردم...اميدوارم قسمت دوستاي مجردم هم بشه...

**********

گل بي رخ يار خوش نباشد

بي باده بهار خوش نباشد

طرف چمن و طواف بستان

بي لاله عذار خوش نباشد

رقصيدن سرو و حالت گل

بي صوت هزار خوش نباشد

با يار شكر لب خوش اندام

بي بوس و كنار خوش نباشد

باغ و گل و مل خوش است ليكن

بي صحبت يار خوش نباشد

هر نقش كه دست عقل بندد

جز نقش نگار خوش نباشد

جان نقد محقر است حافظ

از بهر نثار خوش نباشد

*************

و يك غزل

با اجازه از دكتر سيامك بهرام پرور

.((انكحتُ...)) عشق را و تمام بهار را

((زوّجتُ...)) سيب را و درخت انار را

          ((متعتُ...)) خوشه خوشه رطب هاي تازه را

گيلاس هاي آتشي آبدار را

   ((هذا موكّلي...))غزلم دف گرفت،دف

   تو هم گرفته اي به وكالت سه تار را

    ((يك جلد...))آيه آيه قرآن!تو سوره اي

            چشمت((قيامت))است!بخوان((انفطار)) را

                     ((يك آينه...)) به گردن من هست...دست توست،

دستي پاك مي كند از آن غبار را

                         ((يك جفت شمعدان...))؟!نه عزيزم!دو چشم توست

كه بر دريده پرده شبهاي تار را

       مهريه ي تو چشمه و باران و رودسار

بر من بريز زمزمه ي آبشار را

                      ((ده شرط ضمن...)) ده؟!...نه!بگوييد صد!...هزار

         با بوسه مهر مي كنم آن صد هزار را

                 ليلي تويي كه قسمت من هم جنون شده

     پس خط بزن شرايط ديوانه وار را

            اين بار من به بوسه ات افطار مي كنم

         خانم!شكسته اي عطش روزه دار را

((التماس دعا))

(( بر قرار باشيد))

هادی معتمدی


 

یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤

می گردمت، می سازمت، می رقصمت آي...با من بيا تا انتها تا حد اكثر

تو را شناختم، تو را يافتم، تو را دريافتم

و همه ي حرفهايم شعر شد

*********

تكرار قصه ي شب مهتابي

تكرار چشمهاي فقط آبي

تكرار شعر،شعر پراز تكرار

آوازهاي لعنتي كشدار

آدم پر از جسارت تكرار است

دنيا پر از تجارب بيمار است

گم مي كنم تو را و تو حافظ را

مجبور مي كني كه در اين شبها

هي پشت هم خراب كند حالم

بيت نيامدن بشود فالم

اصلا ً به اين جنازه چه مربوطست؟؟!

تا بوده راه عشق همين بودست!!!

از بي خيالي نفست مُردم

دستم نزن كه مي شكنم، تردم

از دردهاي كهنه زمينگيرم

با ميل نا نجيب تو درگيرم

مثل فرشته با دل پوشالي

ياد مني و يك تب تو خالي

اما هميشه باز تو محبوبي

يك آدم دو پاي پر از خوبي

كه ناگزير همسر حوا شد

كه آهوي رميده ي صحرا شد

توجيه كارهاي تو كارم بود

خواب و خيال دار و ندارم بود

سيب گلاب حسرت چيدن داشت

اما مرا خيال نديدن داشت

آدم شدم كه پيش تو بنشينم

كافر شدم و كيش تو شد دينم

آدم شدم كه مثل تو بد باشم

بر جرم كرده ي تو سند باشم

تكرار قصه ي شب مهتابي

امشب به ياد من كه نمي خوابي

شب بر تو خوش بخواب گل نازم...

(( فاطمه اسدي))

(عدم وجود قافيه در بيت ششم تعمدي بوده است)

بر قرار باشيد

هادی معتمدی


 

سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤

مجموعه ی تمام انسانها عضو خودش نيست چون غير انسان است!!!

سلام...شرمنده از اينكه انقدر طولاني شد غيبتم...اين آپديت فقط براي دوستم سيد حسين خليليه كه ساعت۵/۳ نصفه شب از آمل پا ميشه 100 كيلومترو مياد پيشم تا تنها نباشم .اين رباعي تقديم به سيد حسين خليلی عزيز بخاطر تمام عاشقي و شاعرانگيهاش

((از تو براي تو))

هي عشق! پس از تو نان من آجر نيست

بي تو دلم از دريغ و حسرت پر نيست

تو قسمت من نه...مال مردم بودي

قربان دلم كه مال مردم خور نيست

بر قرار باشيد

هادی معتمدی


 

شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤

((سرمايه های هر کس به اندازه حرفهاييست که برای نگفتن دارد))

سلام

سال نو مبارك-اميدوارم امسالتون بهتر از پارسال باشه و هميشه موفق باشيد-بر خلاف عادت معمول من هيچ بهاريه اي تو سال جديد نداشتم...

فقط با يه چهار پاره از سال قبل...اميدوارم در مورد پرشهاي وزني با من هم سليقه باشيد... 

********         ********                   ********

صبحدم،زود زود زود آمد           يك نفر كه هواي رفتن داشت

اتهامي عجيب بر من بود          يكنفر كه اشاره بر من داشت

 دستهايم چه زود خوابيدند          استخوانم به جاش لق مي خورد

اتهامي بزرگ بر من بود             جلد زندگي ورق مي خورد

 بعد از اين جلوه هاي برتر بود           يك حديث قديم و تكراري

 گونه هاي رسيده ي من بود            تير و تخته و غسل اجباري

  شهر مثل هميشه ابري بود                من كه توي كجاوه دم كردم

دوستانم مرا كمك كردند                رو تن جاده قد علم كردم

 اين صدا ها كه آشنا هستند              دست از اين كجاوه بر داريد

    يكنفر...آه كه مي سپارد جان                جان او را دوباره بر داريد

      اين طرفها هميشه باران است             خاك اينجا چه خيس و آدمگير!

هم اتاقي،بگو كه آيا تو...                 تو هماني؟ تراب دامنگير؟!

        واي! من را به خويش مگذاريد             من مگر كه؟ مگر گه را دارم؟

   خاك تيره تو دست بر دار...آي               من كجا طاقت تو را دارم!

  شب شده، شب خدا همه رفتند               من ولي تا هميشه اين زيرم

من كه با يك تلاش بي حاصل                 توي اين ملافه در گيرم

   من كه هي هي پي تو مي گشتم                    دستهايم مرا جوابم كرد

بازوان نحيف و بي جانم                     بار ديگر مرا مجابم كرد

  مورها گرسنه هستند آه                   چشم من را كه سر دري كردند

 كرمهايي، نجيب و آهسته                    مغز من را مخدري كردند

بعد من را دوباره هل دادند                  يك ترازو به شانه آوردي

من كه حالا مقابلت هستم                  صد قواره بهانه آوردي

پشت ميز محاكمه هستي              تو دوباره دوباره لج كردي

   گفته بودي كه من ولنگارم                سنگ شاهين من، تو كج كردي

  جلد زندگي ورق مي خورد                راه برگشت من كه سد مي شد

اتهامي بزرگ بر من بود                  اتهامي كه مستند مي شد

    من همينجا كه مات و مبهوتم                   من مگر نه كه آدمي شد بود؟

صد معاصي كه اين و آن كردند             من!چرا من جهنمي شد بود؟

يا محول حلول والاحوال                من از اين خاك داغ مي ترسم

يا محول حلول و الاحوال               من از اين پاك داغ مي ترسم

تو همينجا مقابلم هستی                   با من از درد بندگي گفتي

زندگي ها تمام عشقت بود                مردگي را تو زندگي گفتي

  يا مقلب قلوب و الابصار                  عشق يعني قشنگ و قرمز رنگ

عشق يعني تويي كه اينجايی               عشق يعني،هميشه با من جنگ

درد يعني جهنمي بي تو                  درد يعني مني كه پوسيدم

درد يعني هميشه،هر لحظه                      درد يعني...ترا نبوسيدم

تو،تويي تو به خواب من هستی                 تو ولي تو تو نوبري اما

من دوباره اسير اين خاكم                      با دلي كه صنوبري،اما...

بايد از اين هميشه برگشتن                      بايد اينجا بهانه را شل داد

    گرچه اينجا هميشه بي تاب است                    مي شود اين جوانه را گل داد

((بر قرار باشيد))

هادی معتمدی


 

سه‌شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳

قال هذا فراق بيني و بينك ساٌنبئك‌‌‌َ بتأويل ما لم تستطع عليه صبراً

سلام

لطفا براي ديدن صحيح فونتهااز منوي view به گزينه يencoding رفته و right-to-left)) رو انتخاب كنيد.right-to-left

يه مطلب جا افتاده

چهاردهم فوريه روزعشق و مهر ورزي

سنت والنتاين در قرن سوم ميلادي و در روم باستان زندگي مي كرده است.

هنگامي كه امپراتور كلاديوس دوم به اين نتيجه مي رسد كه سربازان مجرد در مقايسه با سربازان متاهل با كفايت تر و قدرتمند تر هستند،ازدواج مردان جوان را غير قانوني اعلام مي كند تا بدين ترتيب بر تعداد سربازانش افزوده شود والنتاين كه اين حكم را بسيار نا عادلانه مي داند از فرمان كلاديوس سر پيچي مي كند و مردان و زنان جوان را در خفا به عقد يكديگر در مي آورد.هنگامي كه كلاديوس از اين عمل والنتاين آگاه مي شود وي را به مرگ محكوم مي كند.

***********

نميدونم ميتونم تا آخر سال 83 پست ديگه اي بذارم يا نه پس پيشاپيش سال جديد رو به همه دوستاي عزيزم تبريك ميگم و اميدوارم سالي همراه با موفقيت پيش رو داشته باشيد.

******************

با يه غزل براي كسايي كه با گوشي تلفن مشكل دارن...

(قال هذا فراق بيني و بينك ساٌنبئك‌‌‌َ بتأويل ما لم تستطع عليه صبراً)

(گفت:اينبار ديگر وقت جدايي من و توست،بزودي ترا از تأويل آنچه كه نتوانستي برآن صبر كني آگاه خواهم ساخت)

كهف آيه78

من توي اين اتاقم،در حال جست و خيزم

يك قاب عكس كهنه،خود را بهم بريزم؟!

من دوستي هنرمند...اما چه سود دارد

حالا هزار سال است من از تو مي گريزم

يك دست جام باده،يك دست دور گردن

با من بگو بدانم حالا كه تند و تيزم

از مردمان چه پنهان بر من كه آشكار است

گاهي بروي اوجم،گاهي كه در حضيضم

((ساقي بيار جامي وزخلوتم برون كش))

تا لب به لب بريزم،تا لب به لب بدوزم

اين گوشي لكنتي،اين خط لاابالي

هذا فراقُ بيني و بينك عزيزم

هر چند دستمان كم،هر چند پايمان لنگ

اي عشق زنده هستم،از پيش تا هنوزم

بر قرار باشيد

هادی معتمدی


 

پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۳

 

 سلام

امشب سی ام آذره - يعني شب يلداست - راستي تو اين آپديت تولدم داريم - دوم دي تولدمه-يعني يه شب بعد شب يلدا شب تولدمه-

نميدونم چرا دنيا اومدم‌‍،يا اگه من نبودم و جاي من يكي ديگه بود چي مي شد.اصلا خودمو ميذارم كنار،اينكه من هستم خوبه يا نه؟هر سال دنيا ميايم تولد ميگيريم هر سال بزرگتر ميشيم ولي اتفاقي ميفته؟ آدم هميشه با گذشت زمان بزرگ ميشه يا ممكنه كوچيكم بشه؟اونقد كوچيك كه كسي يادش نباشه تولدته! ولي آدم بايد از دنيا اومدنش خوشحال باشه بخاطر خيلي چيزاي خوبي كه ميتونه داشته باشه-بخاطر اينكه ميتونه همين دنياي ناسوتو درك كنه- خوشبختي آدما دست خودشونه-

فقط بايد نترسن واز قواي ذهنيشون خوب استفاده كنن البته در مواردي كه عقل ميتونه دخالت داشته باشه! شايد واسه بعضيا تصميم عاقلانه توبعضي موارد ممكن نباشه نميدونم پسنديده هست يا نه ولي ...

فكر مي كنم هر وقت آدم به بن بست (فلسفي) ميرسه هميشه حداقل يه راه بكر وجود داره كه بايد تا دير نشده كشف بشه،نداره؟جواب؟

ولي من امشب كه اين آپديتو ميذارم از دنيا اومدنم خوشحالم دلم ميخاد پا به پاي كسايي كه دوستشون دارم باشم و اونا هم.

********

اگر مي خواهيم به جايي برسيم كه تا بحال نرسيده ايم،بايد راهي را برويم كه تا بحال نرفته ايم.(خانم گاندي)

********

ترك دوچرخه ات سوارم كن

اين درخت هاي خوابيده ي نارنج

بوي ترا دريغ مي كنند

و جاده هاي يك طرفه ول ام نمي كنند،

آسمان هم هيچ دلش به حالم نيست

لااقل

آنقدر دور روياها بچرخانم

تا زمين بي هيچ نشاني از من

گيج بچرخد

(كيوان ملكي)

*********

بر قرار باشيد

هادی معتمدی


 

دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۳

ربکای عزيز يک سطل آب بياور ماندرلی هنوز در آتش می سوزد

((هو الطيف))

سلام

(آهنگ وبلاگو دانلود كنيد)

اين آريوبرزن رو كه مي بينيد اين شكلي شده قالب جديد كار باد صباست كه همينجا ازش تشكر ميكنم بابت زحمتي كه كشيده و وقت گذاشته با آرزوي موفقيت اميدوارم وبلاگشم مثل هميشه پر بار باشه.

 از دوستان هم ميخوام كه اگه پيشنهادي در مورد قالب جديد دارن لطف كنن و تو كامنت بذارن

اين متن قسمتي از سخنراني ميشل فوكو درهفتمين  ميز گرد مجمع بين المللي روايومون(Royaumont)هست.

هشتم ژوئيه 1964

 فرويد جايي گفته است كه در فرهنگ غرب سه جراحت عميق بر((خود شيفتگي)) وجود دارد: زخمي كه كوپرنيك زد، جراحتي كه داروين وقتي كشف كرد آدمي از تبار ميمون است، موجب آن شد، و زخمي كه خود فرويد وقتي به نوبه ي خود كشف كرد كه آگاهي استوار است بر نا خود آگاهي، بر آن وارد آورد*

از خود مي پرسيم آيا نمي توان گفت كه فرويد، نيچه و ماركس با در گير كردن ما در كار تاويل كه همواره بر خود باز مي تابد، گرداگرد ما و براي ما آينه هايي را قرار داده اند كه مدام تصاويري را بر ما منعكس مي كنند كه زخم بهبود ناپذيرشان خود شيفتگي امروز ما را رقم زده است؟

به هر رو، و درباره ي همين موضوع است كه من مي خواهم چند پيشنهاد را مطرح كنم. به نظر من چنين مي رسد كه ماركس، نيچه و فرويد نشانه ها را در جهان غرب تكثير نكرده اند؛ آنها معناهايي تازه به چيزهايي كه هيچ معنايي نداشته اند، نبخشيده اند. در واقع، آنان ماهيت نشانه را دگرگون كرده اند، و شيوه اي را كه بر اساس آن نشانه مي توانست تاويل شود، تغيير داده اند.

نخستين سوالي كه مي خواهم مطرح كنم اين است: آيا ماركس، فرويد و نيچه فضاي ارزيابي اي را كه در آن نشانه ها مي توانند نشانه باشند، عميقاً تغيير نداده اند؟

در روزگار مورد اشاره من، يعني در سده ي شانزدهم، نشانه ها به نحوي هماهنگ بود نشانه هاي زمين به آسمان و نيز به جهان زير زميني باز مي گشتند.اين نشانه ها از انسان به جانور و از جانور به گياه و بالعكس ارجاع مي كردند.از سده نوزدهم و از فرويد، ماركس و نيچه به اين سو، نشانه ها طبق ساحتي كه مي توان آن را ژرفنا ناميد-به شرطي كه منظور ما از آن، نه درون بودگي، بل برون بودگي باشد-در فضايي كاملاً متفاوت طبقه بندي شده اند.

*نيكلاس كوپرنيك(تحقير كيهان شناسانه)، چارلز داروين (تحقير زيست شناسانه)، زيگمون فرويد(تحقير روانكاوانه).

*******

خب آذر اومده يني چي؟ يني زمستون داره مياد يواش يواش هوا داره سرد ميشه خدا كنه دلامون گرم بمونه.

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند

روياهايش را آسمان پر ستاره نا ديده مي انگارد

و هر دانه ي برفي

به اشكي نريخته مي ماند

سكوت سرشار از سخنان نا گفته است

از حركات نا كرده

اعتراف به عشق هاي نهان

و شگفتي هاي بر زبان نيامده

در اين سكوت حقيقت ما نهفته است

حقيقت تو ومن

(مارگوت بيگل)

*******

اين سطر رو براي خودم مي نويسم

دافنه از دور تماشا مي كند، روي شنهاي ساحلي قدم مي زند، ربكاي عزيز يك سطل آب بياور، ماندرلي هنوز در آتش مي سوزد.

*******

تو آپديت قبل قول دادم كه غزل از خودم بزنم دفعه بعد الوعده وفا

اينم يه غزل براي تويي كه

چقدر دوستت دارم

وچقدر دوستت دارم

وچقدر دوستت دارم...

يك ميز و يك گلدان دو شاخه سرخ پرپر

انگشت من،انگشت تو،انگشت ما، پر

حالا تمام لم يكن ها را ببند و

آماده شو، با من بيا، بي در و پيكر

قد قامت چشمان تو يا من فدا؟ نه!

چشمان تو قد قامتم تا من فداتر

دستي ميان گيسوانت مي كشاني

آدم چنين سر گشته شد،عاشقتر از هر...

من با توام تو با منی، من گيج گيجم

لب مي گذاري بر لبم يا مبدع ا لشر

شر از تمام فتنه ها دلواپسي ها

تك ضربه هاي ساده ي انگشت بر در

مي گردمت، ميسازمت، مي رقصمت آي

با من بيا تا انتها تا حداكثر

ديگر تمام گفتني ها را نوشتم

جز ميل تو جز شعر من جز بيت آخر

آري منم من با توام من با تو بانو

شايد نباشم با تو من تا سال ديگر

 

سفارش هميشگي نظر يادتون نره-بر قرار باشيد

 

 

 

هادی معتمدی


 

پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۳

حقیقت ها آن پندارهایند که از یاد برده ایم که پندارند

سلام

با تبریک فرا رسیدن ماه رمضون به همه ی دوستای عزیزم (گر چه یه خرده دیر شد) آرزومندم عباداتتون قبول باشه عذر خواهی از اینکه شاید نتونسته باشم به بعضی از رفقا سر بزنم...

این دو تا مطلبو داشته باشید:

1-هر چیزی که ما تجربه می کنیم نه بیشتر از یک تاویل و نه کمتر از آن است،چیزهای جهان همواره در قالب ارزشهای ذهنی خود ما تاویل می شوند،و اینگونه است که یگانه جهانی که می توان شناخت جهان تفاوتها یعنی جهان تاویل هاست.

(جانی واتیمو)

2-...پس حقیقت چیست؟ لشکری متحرک از استعاره ها،مجازهای مرسل، و انسان گونه-انگاری ها،و در یک کلام،مجموعه ای از مناسبات انسانی که به طرزی شاعرانه و بلیغ تقویت،دگرگون، وآرایش شده باشند، و پس از کاربرد بسیار،در نظر مردمان استوار،مرسوم و اجباری جلوه می کنند:

حقیقت ها آن پندارهایند که از یاد برده ایم که پندارند، استعاره هایی که فرسوده و بی خاصیت شده اند،سکه هایی که نقش آنها از میان رفته، و دیگر نه چونان سکه،بلکه به عنوان فلز به آنها نگریسته می شود...(فریدریش نیچه)

شرمنده از اینکه نتونستم تو این آپدیت غزل از خودم بزارم حتما جبران می کنم و سعی می کنم این وبلاگو بهتر کنم با همراهی شما.

بهر حال شعر آزاد هم حال و هوای خاصی داره

یه شعر آزاد از خودم امیدوارم خوشتون بیاد

          سر گلوی همین چهار راه

                                 گیر میکنی

           چراغ سکسکه اش می گیرد

خیابان سرفه میکند

    چقدر پاها از دستهایت

هی کم میاورد

                   و در آسیاب موهایت سیاه می شوی

                           این پیراهن چقدر بوی نگرفته ات را میدهد!

حالا دوست داری

همینجا گیر کن

            چراغ که سکسکه ای نمیکند

و خیابان

که مرده است.

و یه غزل از مولانا

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

             پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

  سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

     ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو

          دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

   آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

            گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

       گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

               من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت

           سر بجنبان که بلی جز که بسر هیچ مگو

     قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

          در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

    قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

         در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

                     گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت می کرد

          که نه اندازه ی توست این بگذر هیچ مگو

                  گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است

                 گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو

           گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

        گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

                ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال

      خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

                   گفتم ای دل پدری کن که نه این وصف خداست

          گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

نظر فراموش نشه لطفا

التماس دعا که این روزا عجیب محتاج دعا هستم-بر قرار باشید.

 

 

 

 

 

هادی معتمدی


 

چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۳

 

چقدر فرق می کند انهایی که دهانشان بسته است با انهایی که دهانشان بسته است

سلام

با یه غیبت صغری

ولی باور کنید تا قالب ردیف نشه ادم دلو دماغ نوشتن نداره با این حال...

گاهی پیش میاد که فعل نوشتن با تمام ابعادش مثل خوره میفته تو تنت اونوقته که باید تیکه هاتو جدا کنی و باهاشون بنویسی

خودکارت،قلمت جوهرشونو از تنت میگیرن بدنت تکیده میشه نوشته هات جون میگیرن جون میگیرن. وقتی صرف فعلت تموم میشه که قلمت جوهر نداشته باشه وقتی خودکارت دغدغه هاتو خورده باشه وقتی جونت اومده باشه تو نوشته هات وقتی....

با یه غزل از پسر عموی عزیزم((مرتضی معتمدی))

چقدر بعضی از روزها خاکستری هستند...

چگونه رو سریت گل نداد، پر پر شد

مچاله شد،خفه شد،ضجه شد،مکدر شد

به سمت غربت موهات کوچه هق هق کرد

و چشم شد همه ی جاده تا که بی سر شد

سری که فکر نمی کرد خانه اش تنگ است

دچار لکنت این خانه های بی در شد

میان فرصت دیوارها زمین، گیر است

و باز حوصله اش ریخت،ریخت، ابتر شد

از این ستون به ستونی که نیست،دیگر نیست

زمین،هوا،تپش سایه ها مکرر شد

نریخت پشت سرش آب،آب شد انگار

و قطره قطره همین روزها مقدر شد

دوباره روسری ات پر کشید سمت نگام

دوباره حال من از هر چه بود بدتر شد

و یه غزل از خودم از روزهای نه چندان دور

 

این خستگی دمار تو را در می آورد، حتی اگر حق خدا را ادا کنی

در من کسی نشسته و تو فکر میکنی این روزهای زل زده را بر ملا کنی

در باورت همیشه کسی غبطه می خورد در شعر تو نگو که کسی سکته می کند

اما برای با تو نشستن بهانه نیست، وقتی که شاه بیت خودت را سوا کنی

دراین زمین وحشی ولگرد می دوی، با اینهمه نا کس و نا مرد می پری

سهل است روبروی تو بودن عزیز من، اما اگرپنجره ها را نگا کنی!

حالا نشسته ای و مرا غصه می خوری من هم نشسته ام و به تو فکر می کنم

حالا مرا که حس عجیبی گرفته است باید که ساز خسته ام را بو عطا کنی

تو مثل من همیشه ی بی هیچ می شوی من مثل تو تلالو خورشید می شود

دیگر چه فرق میکند اینجا بمانی یا، دستی که دست فشانده بودی رها کنی

 تنهایی و غروب به چشمت نظاره گر با ماسه های بادی نمناک ساحلی

حتی کسی پشت سرش را هم نگا نکرد، باید که جا برای خودت دست و پا کنی

 

 

نظر یادتون نره-برقرار باشید. 

هادی معتمدی


 

پنجشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۳

 

الله لا اله الا هو الحی القیوم...

سلام

 

تشکر از دوستانی که به وبلاگ تازه تاسیس من سر میزنن

تابستون

 بهترین فصل خدا

شاید رمانتیک باشه که یکی ازمون سوال کرد کدوم فصلو بیشتر دوست داری بگیم پاییز یا بهار حتی زمستون ولی من از اونایی هستم که تابستون بهترین فصل زندگیشونه تابستون گرم و داغ

((تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره... رنگ چشمای تو باروونو بیادم میاره))

بگذریم...

این روزا تازه چن وقتیه که از امتحانای ترم فارغ شدیم  روزگارمون این شده دیگه

نه تو رو خدا مکانیک سیالات با شعر سنخیتی داره؟...

ولی چیکار کنم که دیوونه ی هر دوتا شدم

... میون دو تا دلبر اینور برم یا اونور.....

اصلا شعر چیه؟ کی متولد شده؟اگه شعر نبود چی میشد؟و...

سوالهایی هستن که باهام زندگی میکنن علی رغم تموم گفته ها و شنیده ها وخونده ها واسه بعضیها هنوز جوابی پیدا نکردم که قانعم کنه.

ولی ادما(شاعرا)هر کدوم یه جوری با شعر بر خورد میکنن

شعر واسه بعضیا تفریحه مثل خیلی از فعالیتهای روزمره مثل تفننی انجامش میدن یا میخونن مث تلویزیون تماشا کردن بازی کردن یا بستنی خوردن

البته  خورده به این ادما نمیگیرم دارن از این وضعیت لذت میبرن

یه عده هم هستن که کار شعرو دارن جدی کار میکنن یا میخان که جدی و فنی و تخصصی کار کنن

و دسته سوم

که بنظر من شاید بیشتر از انگشتای دو تا دست نباشه

اونا دقدقه ی شعرشون اونقده که بدون شعر نمیتونن زندگی کنن و زندگیشون ممزوج با شعره اصلا کاری با قوت و ضعف شعرشون ندارم و منظورم این حالت یا حسه

وهمین عده هستن که بعضیهاشون قربونی این مسلک میشن.شاید

 

اونام از این وضع لذت میبرن ولی یه پیشنهادی که دارم پیشنهاد که نه سفارش

((همیشه شعر بگید که زندگی کنید نه اینکه زندگی کنید که شعر بگید))

و یه غزل  (حسی)

 

       وای اگر اشک به چشم تو موافق بشود

        گله ای نیست که این کفر علایق بشود

        گله اینست که این آدم از خود راضی

        سر بجنباند و با قلب تو صادق بشود

        گله اینست که این سیب که تنها ماندست

        میشود مثل همان دوره ی سابق بشود؟

        میشود گفت که این آینه در دست منست

        با تو باشد و تو را نقض حقایق بشود؟

        و به من گفت که این حادثه ها تکراریست

        و طبیعیست که این زمزمه هق هق بشود

        و طبیعیست که در، پنجره را باز کنی

        و اتاق تو پر ا زنقش شقایق بشود

        چند روزیست که اینی و همین میدانم

        وای اگر دست و چشم تو منافق بشود

        دست من نیست گلم،من به خدا میترسم

       عنقریب است که بلبل به تو عاشق بشود

بر قرار باشید

 

                                                      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

هادی معتمدی


 

طراح قالب: پيغوم بـادصبا